به خاطر نرنجاندن عزیزی قبول کرده بودم بیام سر این قرار.نشسته بودم و گوش میدادم که چی می خواد بگه که اینقدر برای اومدنم اصرار کرده .هر واژه ای که از دهنش در می اومد هی بوی تعفن بیشتر و بیشتر توی مغزم می پیچید تا اونجا که به خیال خودش برای ذوق زده کردن من از دلایل انتخاب من به عنوان زن(دقیقآً همین واژه) آیندش از"نجابت" من گفت صدای بالا آوردن توی مخم پیچید وسط حرفش پریدم که "من نجیب نیستم!".
نجابت در اصل واژه ای به معنای بزرگواری ست. حالا اما مفهوم نجابت در جامعه ما یک صفت جنسیت زده ی به نظر من مبتذل برای تطهیر دختراییه که به مرض خودسانسوری مبتلا هستن.
با کنار گذاشتن عده ای که معلوم الحال هستند از نظر نگاه به زن، عده دیگه ای هم هستند که "اعتقاد" دارند نجابت دختر به ظاهرش نیست و رفتاره که نشون دهنده ی نجیب بودن یه دختره ! کسی نیست بپرسه آخه این حجاب نامرئی که روی یه آدم به صرف دختر بودنش می ذارید با اون چادر و پوشیه ای یک ایدئولوژی دیگه میداره روش فرقش چیه؟
من خودم دختری هستم که بلند بلند می خندم،از دیده شدن دندونام ابایی ندارم،تو چشمای هر کسی که با من حرف بزنه نگاه میکنم،توی خیابون با خودم آواز می خونم و ... اما اگر هم روزی کسی شدم که نخودی بخندم و تا بناگوش سرخ بشم موقع صحبت کردن و آروم صحبت کنم اینا نشونه ی نجابت من نیست...
من یک دخترم و افتخار میکنم که "نجیب" نیستم.