Saturday, August 25, 2012

مناسب حال این روزهام

هر کجا رفتی پس از من 
                            محفلی شد از تو روشن
                                                          یاد من کن...
                                                                   یاد من کن...

آهنگ "یاد من کن" با صدای  دلکش

Thursday, August 23, 2012

چو جان فدای لبش شد خیال می بستم 

          خیال می بستم
                             خیال می بستم
                                                 خیال می بستم...


                                                                       که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد...
:(

Monday, August 20, 2012

I have a dream...

آرش میگه:" باورت میشه که چندی پیش فهمیدم که یکی از بزرگترین رویاهامو گم کردم؟!"
فرزاد کمانگر را نمیشناسم و از سیاستش نمیدانم تقریباً ولی جمله ای ازش شنیدم که منو عاشقش میکنه میگه : "یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهاتان، به رویاهاتان پشت نکنید"
نذاریم که روزمرگی به قول خودم بندازمون تو سراشیبی میان سالی... توی پیر شدن آرزوها ... پیدا کن چی می خواستی همیشه از این روزهات... بخواه ... خواستن آغاز ه... شوق میاره... آرزو داشته باش...
اگه رنگ روزمرگی میگیره زندگی ، یادمون نره که رویایی داشتیم و داریم ...

بیا گوش کن به سایه که میگه:
"نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز"

هزار بار گوش کن و بگو ...
زنده باش
زنده باش
زنده باش...

Sunday, August 12, 2012

اذا زلزلت الارض زلزالها

زلزله به نظرم بی رحم ترین بلای طبیعیه ،نمیدونم شایدم من اینطوری فکر میکنم چون بیشتر دیدم...
زمین می لرزه و گاهی ده و گاهی صد و گاهی هزارها نفر بدون هیچ مراسمی مستقیم زیر خاک میرن...
زندگیها میریزه ...خونه ای نمی مونه...مثل قیامتی که برامون تصویرش کردن کوهها به حرکت درمیان و رشته میشن...

1-پدرها ستونن ،کوهن، محکمن ...پدرها اشک نمیریزن
من اشک پدرم رو ندیدم هیچ وقت ، فقط سه بار تا حالا دیدم که زیر پلک پایینش مثل اینکه عرق کرده باشه خیس شده...
یک بار از این سه بار یه شب بود که بعد از شام نشسته بودیم همینطوری پای میز و بابا شروع کرد از زلزله سال 47 کاخک تعریف کردن، از زیر آوار ماندن آشناها و دوستان و فامیل، از فرو ریختن همه خونه ها ، از سردر گمی ها، از پیدا نشدن ها ، از صدا های زیر آوار و ناتوانی دستهای یازده سالش برای کمک  ...

فیلم از زلزله کاخک
عکس از زلزله کاخک

2- من میترسم از رفتن میترسم ، حالا میبینم که می ترسم نباشم، یکی از این اتفاقها بیافته ، بشنوم که توی دیارم بلایی رسیده و کاری جز نگاه کردن ازم برنیاد، دلم نمیخواد به فیس بوک بدون فیلتر زل بزنم و فک کنم اگه میتونستم کمک کنم چه میکردم...اینجا هم چنان کاری از دستم برنمیاد اما میتونم تا جایی که دلم تا حدی آروم بگیره کاری بکنم.
امروز ترسیدم...

3- فکر دیوانه مرا ببین کجا میرود ، بعد برگشتن از پایگاه جمع آوری کمک داشتم از تشنگی هلاک میشدم، با خودم گفتم برم یه نوشیدنی خنک از اونا که دفعه پیش خوردم و خیلی چسبید و 2500 تومن بود بگیرم بخورم، بعد ذهن آشفته را ببین کجا ها که نمیره، با خودم میگم نکنه مثله شیندلر که گریه میکرد که چرا ماشین و کتم رو نفروختم 2 نفر دیگه رو نجات بدم، بعداً خودم رو بکوبم به زمین و هوا که ای کاش این 2500 تومن رو هم میدادم برای زلزله زده ها ،خلاصه در همون تشنگی موندم.
ایم از روان ایجور پریش ما...

دانستنی های کتاب بینش

بلایای طبیعی برای کفار: عذاب الهی
بلایای طبیعی برای مسلمانان: امتحان الهی
نعمت برای کفار: وفور نعمت برای غرق در بی نیازی بشن و خدارو بیشتر فراموش کنن
نعمت برای مسلمانان:پاداش الهی


ما: O_o
رفته ام مثلا خیر سرم کمک کردم به زلزله زده ها، با دلی آرام و قلبی مطمئن برمیگردم خونه، ماشین رو جلوی گاراژ گذاشتم ، پیاده میشم تا در رو باز کنم ماشین رو ببرم تو،دو تا پسر بچه خیلی خوشگل و گوگوری مگوری حدودا 8-9 ساله با لباسای کثیف و یه سبد خرید درب و داغون از سر کوچه میان تو، یکیشون میره گوشه پیاده رو چندتا قوطی آب معدنی خالی بر میداره میذاره توی سبد...اون یکی خیلی مودب به من نگاه میکنه و میگه: "خانم شما نون خشک و پلاستیک به درد نخور ندارین؟"... با بغض آروم میگم نه...سرم و میندازم پائین و سوار ماشین میشم...
لعنت... لعنت... هزار بار لعنت به فقر ، لعنت به درد... لعنت به گشنگی... لعنت به اقتصاد پاره پوره، لعنت به سیاستمدارهای خیانتکار به مردم...لعنت به بی عدالتی ...لعنت به این سختی ها که بعدش آسانی نمیاد :(

Saturday, August 4, 2012


عزیزی در راه داری و میدونم که خوشحالی که داری میری که ببینیش بعد دلتنگیها ...
و من پر میشم از لحظه ی در آغوش گرفتنت ...


نیستی دیگر نه اینجا و نه دیگه تو خیالم و حسرتت همیشه باقیست...