Wednesday, June 27, 2012

خیلی بچه گانه اما خیلی جدی


من دغدغه رفتن در سر داشتم و دارم
دلیل هم براش زیاده، تغییر ،پیشرفت ،خلاصی از یه جا، بدست آوردن آزادی یه جا دیگه...


اما یکی از فکرایی که تو ذهن من از رفتن هست اینه که بفهمم آدمای دوروبرم چقدر می تونن دوستم داشته باشن! کی موقع رفتنم گریه میکنه؟کی میاد فرودگاه استقبالم؟ کی برام پست میذاره تو بلاگش! کی وقت رفتنم عکس دو نفرمونو تو فیس بوکش می ذاره و یک نوت اشک در آر زیرش می نویسه
کی براش مهمه که من دیگه نزدیک نخواهم بود!
وقتی هانی پست رفتن شری رو نوشته بود ، میدونی همون پستی که به یه روز هر کدوممون که خوندیمش سرش اشک میریختیم ،(حیف وبلاگش که زده ترکونده اگر نه لینکشو میذاشتم شمام یه حسودی مختصری داشته باشید) من با خودم میگفتم یعنی میشه که یه روز من بفهمم که هانی واسه رفتن منم ناراحت میشه؟

یه روز پیش میاد که من بدونم که حضورم واسه کی اهمیت داره؟ چه ارزشی بین دوستام داشتم؟
یعنی رسماً دغدغه ست واسم
هنوزم هست

می دونم که دوستام دوستم دارند و همیشه از بزرگترین نعمتای زندگیم بودن اما...
من همیشه بودم!
هیچ وقت شنیدن صدام پشت تلفن برای کسی هیجان انگیز نبوده،
هیچ وقت از دیدنم یهو کسی جیغ نکشیده و اشک شوق تو چشاش جمع نشده
هیچ وقت کسی منتظرم نبوده...

یک حضور تکراری
دوست دارم ارزش حضورمو بدونم
همین

Saturday, June 23, 2012

در حال حاضر حوصله توضیح ندارم، شاید بعداً اومدم نوشتم که چرا، اما این باید اینجا باشه الان

Thursday, June 21, 2012

نفهمیدم از کی مامان بابا شروع به پیر شدن کردن! نفهمیدم چطور شد که ییهو بابا با یک کیسه دارو از دکتر برگشت ! شکه شدم وقتی دایی تو مطب به مامان گف درد دستش از آرتروز ه که واسه سنش طبیعیه!
یه مزاح عامه ای بود که میگفتن فلانی رو بذاریم توی فریزر همین سنی بمونه! اگه میشد دوس داشتم مامان رو توی هیجده نوزده سالگی و بابا رو توی بیست و اندی سالگی بذارم توی فریزر ، میرفتم مامان رو سورپریز میکردم وقتی تو خیابونای پاریس با پالتوی پوست قدم میزد و تو عکسا ژست میگرفت و عینک مد روز میزد، وقتی توی خونه موهاشو اتو می کرد! میگفتم حالا من قرتی ام یا تو؟
میرفتم تو بیست و اندی سالگی بابا ، مینشستم پای صحبتاش موقع انقلاب، یا میرفتم موقع کلیدر خوندن نگاهش میکردم ببینم چجوری خوندتش که بعد 30سال هنوز جمله به جملش یادشه.میرفتم میدیدم چقد شبیه الان آرش بود.
دوس داشتم که پیر نمیشدن...مامان و بابای دوست داشتنی من...

یه طوری شده که دیگه تو تلویزیون هر شهر دنیا رو نشون بده چشم تیز می کنیم که شاید دوستمون رو تو صفحه تلویزیون ببینیم! والا به قرعان

Tuesday, June 19, 2012

خاطره ها همیشه زخم می زنند ، باور کن! آدم اگه خوشبخت باشه به خاطره خوبی نمیرسه غیر از حال ش!
اگه به خاطره ای فک میکنی که خوب بوده و الان دیگه خاطرس ، یعنی از دست رفته و مدام نمونده و پس اینکه تکرار نشده و نمیشه درد آوره!
وای به روزی که خاطره بدی باشه ، نشستی و داری خوشحال و خندان عکس نگاه میکنی و کیف میکنی، یهو یه اسم میاد جلو چشمت، شبای طولانی یادت میاد، آرزوی مرگ کردنا، التماس از خدایی که دیگه وجودش بیشتر به رویا بدل شده برای برداشتنت در همون لحظه از رو زمین، هق هق هایی که سرش صدا خفه کن بالشت وصل شده
فقط خوشبختی مدامه که میتونه زخم خاطره ها رو از بین ببره و به قول کوندرا آدم هیچ وقت خوشبخت نیست چون خوشبختی تمایل به تکراره و زمان بشری روی خط صاف حرکت میکنه...!
آخ که سرش باز شد این زخم دوباره...

ای بابا!شبیه غر شد باز که!...

Thursday, June 14, 2012

1-حالا چند وقتی هست که برای خودم خوشحال نبودم، هیجان ندارم واسه چیزی، همه چیز عادتهای تکراری شده
گاهی پیش میومد که یکدفعه انرژی میگرفتم یهو اتاقم رو تمیز کنم و بعد از تمیزیش لذت ببرم، فکر کنم سه ماهی میشه که اتاقم بهم ریختس ، حس هیچکار ندارم...
2-احساس میکنم دلم بی مصرف شده!
3- احساس به آخر خط رسیدگی میکنم... یک شب که همینطور قبل خواب به این فکر میکردم که اگه خودکشی کنم فردا بیدار نمیشم و چقدر خوب میتونه باشه
یهو بابا اومد تو ذهنم با ته ریش بلند و لباس مشکی...
بغضم ترکید و تمرگیدم دیگه... من خودکشی نمیکنم چون بابا رو با ریش و لباس مشکی دوس ندارم!

Wednesday, June 6, 2012

استعاره بی خاصیت

اولش شروع میکنه دل خودشو تشبیه میکنه به ماهی و چشمای طرفو به دریا...هی میگه آی که ماهی دلش می خواد تو دریا باشه و هزار جور استعاره که خلاصه ای دل ما چشای شما رو دوس داره...
یه جاش که همینطوری داره میگه اگه ماهی تو دریا نباشه چنین میشه و چنان میشه ، یهو انگار که بارش خیلی سنگین باشه و فکرش آزار دهنده دیگه تحمل استعاره رو نداره گور بابای تشبیه ، بغضش میشکنه که نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره؟!

ماهی فریدون فروغی

Monday, June 4, 2012

یارو میره مصاحبه بده واسه کار، بهش میگن تایپ بلدی بکنی؟ میگه نه ولی پرواز می کنم.
میگن حسابداری بلدی؟ میگه نه ولی پرواز می کنم.
هی هرچی میگن اینم میگه نه ولی پرواز می کنم.
آخر بهش میگن ببخشید نمی تونیم استخدامتون کنیم. یارو هم پرواز می کنه میره

حالا شده حکایت ما
پارسال همین روزها بود، با هر Bold شدن فولدر Apply تو جیمیلم تپش قلبم بالا میرفت...
همین روزا بود که یکی از این باز کردنا بعدش آه نبود! بعدش دلم گرم شد، بعدش لبخند بود ، ذوق بود!
افتادم رو دورش ، چه کیفی بود، حس تغییر! بعد 24 سال یه جا بودن، به چه ذوقی داشت!
حالا نشستم فکر میکنم، اگه رفته بودم چه خوب بود، چه متفاوت بود، چقدر اون تغییرو نیاز داشتم که هنوزم حسش نکردم، چقدر دلم فرار می خواد ، چقدر دلم می خواد اینجا نباشم ،چقدر دلم چهره های متفاوت می خواد،آدمای جدید،محیط جدید، تنهایی قابل توجیه!...

کاش که می شد که رفته بودم ...

ای شانس لعنتی به درد نخور...تو روحت

Saturday, June 2, 2012

نوشتن را باید تمرین کرد، برای اینه که شروع کردم، خواننده ای اگه نباشه حتی
نیاز به نوشتن وقتی ایجاد شد که دلم حرف زدن میخواست و کسی نبود، وقتی تو لیست کانتکای جیتاکت اسم آشنا نمیبینی وقتی کسی نیس که دوس داشته باشی شمارشو بگیری و بگی که دلم گرفته
اول سال با خودم قرار گذاشتم که امسال سال کم غر باشه ولی بالاخره یه outlet ی باید باشه که.
خلاصه که سلام
برای دل خودم