Wednesday, October 24, 2012

تهران مثه زندگی می مونه ، خیابوناش نوار قلبشن ، بالا ...پایین ...موّاج ... خیابونای تهران هیجان دارن همونطور که زندگی
گاهی شیب رو به سختی میری بالاو باز میبینی که بالا باید بری و بری و بری و بالا رفتنش در عین سختی لذت بخشه
گاهی هم سرآزیری ست که قند تو دلت آب میشه که دنده خلاص میگیری و میدویی پایین و نمیفهمی چی شد که این همه راه و به این سرعت اومدی...
پایین ...بالا...پایین... بالا...
تهران زندگی ست
خیابون های تهرون رو دوست دارم

همونطور که این روزها زندگی رو...:)
بعداً نوشت: مشهدم مثه قبرستونه ، خیابوناشم مثه نوار قلب مرده صافن!

Wednesday, October 3, 2012

ما تو خونه بچه گی‌ هامون3 تا درخت داشتیم ،گیلاس و هلو و گردو.
درخت گیلاس پر میوه بود ، میوه هاش درشت و خوشمزه بود ، باهاش خاطره ها داشتیم ، از شاخه هاش آویزون میشدیم،درخت گیلاس شبیه جوونی های مامان بود تو باغهای عنبران، درخت گیلاس را بابا بعد چند سال قطع کرد.
درخت گرو پر ریشه بود، بلند بود ، بلـــــــــــــــــــــــــــــند، درخت گردو شبیه بچه گیهای بابا بود تو بالاهای کاخک. وقتی می خواستیم بنایی کنیم درخت گردو را بابا قطع کرد.
درخت هلو هی میوه نداد هی بابا سم پاشیش میکرد ، هی هر سال سم میخرید درخت هلو را سم پاشی میکرد ، دست آخر یه سال درخت هلو هم لجبازی نکرد و شروع کرد میوه دادن چه میوه هایی...درخت هلو شبیه کی بود؟ هیچکی بهم نگفت... درخت هلو را قطع نکرد بابا...

توی این خونه خونه ی جوونی هامون باز داشتیم درخت گیلاس و گردو و هلو، هر سه رو... حالا بابا باید درخت هلو رو هم قطع کنه ...

بابا توی خونه ی جدید گیلاس و گردو و هلو بکار... قول میدیم یه روز برگردیم ...