Thursday, June 21, 2012

نفهمیدم از کی مامان بابا شروع به پیر شدن کردن! نفهمیدم چطور شد که ییهو بابا با یک کیسه دارو از دکتر برگشت ! شکه شدم وقتی دایی تو مطب به مامان گف درد دستش از آرتروز ه که واسه سنش طبیعیه!
یه مزاح عامه ای بود که میگفتن فلانی رو بذاریم توی فریزر همین سنی بمونه! اگه میشد دوس داشتم مامان رو توی هیجده نوزده سالگی و بابا رو توی بیست و اندی سالگی بذارم توی فریزر ، میرفتم مامان رو سورپریز میکردم وقتی تو خیابونای پاریس با پالتوی پوست قدم میزد و تو عکسا ژست میگرفت و عینک مد روز میزد، وقتی توی خونه موهاشو اتو می کرد! میگفتم حالا من قرتی ام یا تو؟
میرفتم تو بیست و اندی سالگی بابا ، مینشستم پای صحبتاش موقع انقلاب، یا میرفتم موقع کلیدر خوندن نگاهش میکردم ببینم چجوری خوندتش که بعد 30سال هنوز جمله به جملش یادشه.میرفتم میدیدم چقد شبیه الان آرش بود.
دوس داشتم که پیر نمیشدن...مامان و بابای دوست داشتنی من...

5 comments: