من دغدغه رفتن در سر داشتم و دارم
دلیل هم براش زیاده، تغییر ،پیشرفت ،خلاصی از یه جا، بدست آوردن آزادی یه جا دیگه...
اما یکی از فکرایی که تو ذهن من از رفتن هست اینه که بفهمم آدمای دوروبرم چقدر می تونن دوستم داشته باشن! کی موقع رفتنم گریه میکنه؟کی میاد فرودگاه استقبالم؟ کی برام پست میذاره تو بلاگش! کی وقت رفتنم عکس دو نفرمونو تو فیس بوکش می ذاره و یک نوت اشک در آر زیرش می نویسه
کی براش مهمه که من دیگه نزدیک نخواهم بود!
وقتی هانی پست رفتن شری رو نوشته بود ، میدونی همون پستی که به یه روز هر کدوممون که خوندیمش سرش اشک میریختیم ،(حیف وبلاگش که زده ترکونده اگر نه لینکشو میذاشتم شمام یه حسودی مختصری داشته باشید) من با خودم میگفتم یعنی میشه که یه روز من بفهمم که هانی واسه رفتن منم ناراحت میشه؟
یه روز پیش میاد که من بدونم که حضورم واسه کی اهمیت داره؟ چه ارزشی بین دوستام داشتم؟
یعنی رسماً دغدغه ست واسم
هنوزم هست
می دونم که دوستام دوستم دارند و همیشه از بزرگترین نعمتای زندگیم بودن اما...
من همیشه بودم!
هیچ وقت شنیدن صدام پشت تلفن برای کسی هیجان انگیز نبوده،
هیچ وقت از دیدنم یهو کسی جیغ نکشیده و اشک شوق تو چشاش جمع نشده
هیچ وقت کسی منتظرم نبوده...
یک حضور تکراری
دوست دارم ارزش حضورمو بدونم
همین
No comments:
Post a Comment