Sunday, August 12, 2012

رفته ام مثلا خیر سرم کمک کردم به زلزله زده ها، با دلی آرام و قلبی مطمئن برمیگردم خونه، ماشین رو جلوی گاراژ گذاشتم ، پیاده میشم تا در رو باز کنم ماشین رو ببرم تو،دو تا پسر بچه خیلی خوشگل و گوگوری مگوری حدودا 8-9 ساله با لباسای کثیف و یه سبد خرید درب و داغون از سر کوچه میان تو، یکیشون میره گوشه پیاده رو چندتا قوطی آب معدنی خالی بر میداره میذاره توی سبد...اون یکی خیلی مودب به من نگاه میکنه و میگه: "خانم شما نون خشک و پلاستیک به درد نخور ندارین؟"... با بغض آروم میگم نه...سرم و میندازم پائین و سوار ماشین میشم...
لعنت... لعنت... هزار بار لعنت به فقر ، لعنت به درد... لعنت به گشنگی... لعنت به اقتصاد پاره پوره، لعنت به سیاستمدارهای خیانتکار به مردم...لعنت به بی عدالتی ...لعنت به این سختی ها که بعدش آسانی نمیاد :(

No comments:

Post a Comment