زلزله به نظرم بی رحم ترین بلای طبیعیه ،نمیدونم شایدم من اینطوری فکر
میکنم چون بیشتر دیدم...
زمین می لرزه و گاهی ده و گاهی صد و گاهی هزارها نفر بدون هیچ مراسمی
مستقیم زیر خاک میرن...
زندگیها میریزه ...خونه ای نمی مونه...مثل قیامتی که برامون تصویرش
کردن کوهها به حرکت درمیان و رشته میشن...
1-پدرها ستونن ،کوهن، محکمن ...پدرها اشک نمیریزن
من اشک پدرم رو ندیدم هیچ وقت ، فقط سه بار تا حالا دیدم که زیر پلک
پایینش مثل اینکه عرق کرده باشه خیس شده...
یک بار از این سه بار یه شب بود که بعد از شام نشسته بودیم همینطوری پای
میز و بابا شروع کرد از زلزله سال 47 کاخک تعریف کردن، از زیر آوار ماندن آشناها و
دوستان و فامیل، از فرو ریختن همه خونه ها ، از سردر گمی ها، از پیدا نشدن ها ، از
صدا های زیر آوار و ناتوانی دستهای یازده سالش برای کمک ...
فیلم از زلزله کاخک
عکس از زلزله کاخک
فیلم از زلزله کاخک
عکس از زلزله کاخک
2- من میترسم از رفتن میترسم ، حالا میبینم که می ترسم نباشم، یکی از
این اتفاقها بیافته ، بشنوم که توی دیارم بلایی رسیده و کاری جز نگاه کردن ازم
برنیاد، دلم نمیخواد به فیس بوک بدون فیلتر زل بزنم و فک کنم اگه میتونستم کمک کنم
چه میکردم...اینجا هم چنان کاری از دستم برنمیاد اما میتونم تا جایی که دلم تا حدی
آروم بگیره کاری بکنم.
امروز ترسیدم...
3- فکر دیوانه مرا ببین کجا میرود ، بعد برگشتن از پایگاه جمع آوری
کمک داشتم از تشنگی هلاک میشدم، با خودم گفتم برم یه نوشیدنی خنک از اونا که دفعه
پیش خوردم و خیلی چسبید و 2500 تومن بود بگیرم بخورم، بعد ذهن آشفته را ببین کجا
ها که نمیره، با خودم میگم نکنه مثله شیندلر که گریه میکرد که چرا ماشین و کتم رو
نفروختم 2 نفر دیگه رو نجات بدم، بعداً خودم رو بکوبم به زمین و هوا که ای کاش این
2500 تومن رو هم میدادم برای زلزله زده ها ،خلاصه در همون تشنگی موندم.
ایم از روان ایجور پریش ما...
No comments:
Post a Comment