Thursday, June 14, 2012

1-حالا چند وقتی هست که برای خودم خوشحال نبودم، هیجان ندارم واسه چیزی، همه چیز عادتهای تکراری شده
گاهی پیش میومد که یکدفعه انرژی میگرفتم یهو اتاقم رو تمیز کنم و بعد از تمیزیش لذت ببرم، فکر کنم سه ماهی میشه که اتاقم بهم ریختس ، حس هیچکار ندارم...
2-احساس میکنم دلم بی مصرف شده!
3- احساس به آخر خط رسیدگی میکنم... یک شب که همینطور قبل خواب به این فکر میکردم که اگه خودکشی کنم فردا بیدار نمیشم و چقدر خوب میتونه باشه
یهو بابا اومد تو ذهنم با ته ریش بلند و لباس مشکی...
بغضم ترکید و تمرگیدم دیگه... من خودکشی نمیکنم چون بابا رو با ریش و لباس مشکی دوس ندارم!

2 comments: