دلم گرفته بود ،گفتم برم هوایی بخورم! روی در یخچال برای برادر یادداشت گذاشتم که "من زدم بیرون"...
روی پل عابر پسر جوونی گیتار میزنه و می خونه "تو این روزای بیکسی اگه به دادم نرسی یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی" میدوم از پله ها پایین.
چرخی می زنم سوار اتوبوس می شم و برمیگردم شام حاضری از سر کوچه می خرم.
کلید میندازم در هنوز پرقفله...
یادداشت رو از روی یخچال بر می دارم و میرم توی اتاقم ...
:*
ReplyDelete