Monday, August 19, 2013

حالا که رفته ای خوب رفته ای دیگر... من هم دیگر چیزی نمی خواهم از تو...
به جز ...
به جز انگشتهای زمختت که میان انگشتهایم جا بگیرند...
نه کاش دستهایت را هم جا گذاشته بودی اینجا ، که لازمم میایند گاهی در این شب های سرد
...
شانه هایت را اگر با خود نبرده بودی تکیه گاه آرامی داشتم
کاش نگاهت را هم می گذاشتی برایم برای گاه و بیگاه های ضربان پایین قلبم...
چین های گوشه چشمهات وقتی می خندی را اگر گذاشته بودی...

هممم...
مجبور بودی همه اینها را ازم بگیری؟

کاش نرفته بودی...

No comments:

Post a Comment